

Song
·
5 mins 34 secs
·
Jan 12, 2019
دوباره آتش عشقم به سر زد
بیا ترسم قلم دستم بلرزد
تو را گفتم برو چندی دگر راه
که در این آسمان گم کرده ره ما
بیابم رنگی از رنگین کمانی
ببر زین جا مرا هر جا که دانی
نه جای من نه جای توست اینجا
که باید دست از دل شست اینجا
-کجا عشقی تواند کرد منزل
به شهری که ندارد هیچکس دل
قلم تنها سفر کرد آخر آن شب
گریزان بود از جهل مرکب
فراخوان زورقش از بهر دیده
فراری شد قلم از شهر دیده
چنان میرفت که از بادش غباری
نماند آنجا به دشتی یادگاری
-ز خون خود دادم قطره چند
که بنویسم برایش آخرین حرف
به شهری که ندارد هیچکس دل
قلم تنها سفر کرد آخر آن شب
گریزان بود از جهل مرکب
فراخوان زورقش از بهر دیده
فراری شد قلم از شهر دیده
چنان میرفت که از بادش غباری
نماند آنجا به دشتی یادگاری
-ز خون خود دادم قطره چند
که بنویسم برایش آخرین حرف
به اشک و زاری و با ناله و آه
شنیدم با خود میگفت در راه
ندارد هستی بی عشق رنگی
نوشت آن شب قلم بر تخته سنگی
اگر چه با دلی پر وهم میرفت
شنیدم سوی شهر قهر میرفت
-نه جای من نه جای توست اینجا
که باید دست از دل شست اینجا
کجا عشقی تواند کرد منزل
به شهری که ندارد هیچکس دل